تبليغاتX
وبلاگ شهرام کاشانی

همگی در کنار هم،تک تک بچه ها،بدون هیچ فاصله و دوری...چقدر زیباست وقتی که بچه ها به همراه S.K با هم هستند...ولی یه کم دیره،خیلی بیشتر از یه کم...به تقویمم نگاه می کنم:سال 2007 شده،البته میلادی نه،خورشیدی!!!...چقدر دنیا عوض شده.به دور و برم نگاه می کنم،می خواید بدونید چی می بینم؟یه فضای جدید،خاک جدید،هوای جدید،زندگی جدید....کجاییم؟هر جا هست زمین نیست!یه سیاره ی جدید خارج از منظومه ی شمسی...خوب بعد از این همه سال همه چیز عوض شده....

 

قضیه اینه که همه  ی نوادگان مابه همراه بازمانده ی اصلی نسل "کاشانی" دور هم جمع شدند و با هم توی         SK PLANET (سیاره ی SK )زندگی می کنند.روی زمین دیگه یه خلوت و یه جای دنج پیدا نمی شه،برای همین اگر می خوای به یه خلوت برسی میای یه همچین جایی...

 

خوب حالا چه کسایی اینجا هستند؟

صاحب اصلی این سیاره که از نوادگان شهرام عزیزه،یعنی SK20 ،احتمالا بیستمین نسل،و بقیه یعنی MN (از نسل مینو)،STAR (از نسل ستاره)، MRJ (از نسل مرجان)،Z (از نسل زهرا)،HONEY (از نسل عسل)،SPD (از نسل سپیده)،GZL (از نسل غزاله)،MAH (از نسل مهسا)،Z20 (از نسل خودم)،SPRING (از نسل بهاره)،MZ (از نسل مرضیه)،UN (از نسل یونا)"البته United Nation نیست"،GN (از نسل ژینو)،PGH (از نسل پگاه)،SDF (از نسل صدف)،SARA 1&2 (از نسل ساراها)،SNZ(از نسل ساناز)،MARY (از نسل مریم)، NSH (از نسل نوشین)،NAZI (از نسل نازنین)،SHR(از نسل ساحره)،SHGH(از نسل شقایق)،SD (از نسل سعیده)،PN (از نسل پونه)،NK (از نسل نیکو)،LH (از نسل الهام)،SMN (از نسل ثمین)،LILI (از نسل لیلا)،MNA (از نسل مونا)،

TR (از نسل تارا)،ID (از نسل آیدا)،BNZ (از نسل بهناز)، KIA  (از نسل کیانوش)،PM (از نسل پیمان)،ASHK (از نسل اشکان)،AM (از نسل امین)،HS (از نسل احسان)، KV (از نسل کاوه) و BBK (از نسل بابک).

 

همگی با هم هستند،تمام اوقات با هم،ولی خوب طبیعیه که دیگه همه چیز فرق کنه.دیگه خبری از شب و روز و غروب و طلوع زمین خودمون نیست.بهار و پاییز و فصل ها گم شدن.تپیدن قلب ها فقط برای زنده بودنه،نه عاشق بودن...حالا هم که این گروه با هم هستند احتمالا برای اینه که راحتتر می تونن به اون هدف زندگیشون و آرامشی که نیاز دارن برسن.ولی خبری از ثانیه های پر اضطراب که که صدای تپیدن قلب ها به گوش برسه و نفس ها سنگین بشه و چشما جز یه نفر کسی رو نبینه،نیست....همه چیز آروم و در واقع کمی سرده.

 

SK20 در این دوران نماینده ی صلح و مهربونی توی دنیاست...KIA جزء نوابغ دوران، کاملا وفادار،توی این گروه حضور داره تا در مواردی که نیاز به کمک دارن کمکشون کنه.

 

خوبی این دوران اینه که همه از گذشته ها با خبرن و فراموشش نمی کنن.

چیزی که می بینم اینه:یه چیز شبیه CD توی دستای SK20 ،همگی یه جا دور هم جمع شدن و منتظرن که چیزی رو ببینن...تازه فهمیدم،این یه نمایش کاملا سه بعدی از زمان قدیمه،خیلی قدیم...صحنه های باقی مونده از روزهای نزدیک 16 تیر ماه توی جزیره،آخه مثل اینکه امروز هم برای اونها همون 16 تیر میشه.مناسبت دیدن این نمایش هم همینه...:

 

مرضیه داره جیغ می زنه و توی ساحل دوون دوون می ره سمت مینو،صورتش برنزه و نفس نفس زنون....مرجان هم اومد و داره با فریاد جسی رو صدا می زنه که بی خیال مرضیه بشه...زهرا هم به دنبالشون تا شاید بتونه کاری کنه که جسی دندونهاشو تا ته توی پای مرجان فرو کنه و دلش خنک شه...مینو که دستش بند جمع کردن کتاب ها و وسایلشه به ستاره می گه بلند شه و به داد مرضیه برسه،ستاره هم که در حال تمرین کردن برای پیغام گذاشتنه تمرینشو کنار می ذاره تا بره کمک...

پسرا هم که اصلا نمی گن کسی یه وقت کمکی چیزی بخواد،راحت مشغول والیبال ساحلیند و چند وقت یه بار صدای فریادشون می ره به آسمون...

و اما اونطرفتر:بهاره با جیغ می گیره پرت می کنه به سمت سپیده،سپیده با یه جیغ بلندتر می ندازه سمت سارا،سارا روی زمین نگه می داره و غزاله با مشت می کوبه توی سرش ولی مهسا تنها کاری که می کنه اینه که مواظب باشه پیشی بهشون ناخونک نزنه،آخه بوی ماهی تازه پیشی رو وسوسه کرده!!!سارا دومی هم به همراه عسل و یونا و ژینو یه کم اونطرفتر دارن این عملیات ماهی گیری رو انجام میدن و پگاه هم مسئول جمع آوری ماهی ها و اوردن اونها به ساحله...ولی به هر حال با تمام سختی و غیر قابل تحمل بودن گرفتن ماهی ها،کارشون رو تموم کردند.

بعد از به هم ریختگی هایی که توی این مدت داشتیم،امروز به خاطر فردا همه جا رو تمیز کرده بودیم و منتظر فردا بودیم که کلی کار داشتیم.یه چیز خوب اینه که ساناز هم اومده،یعنی کیانوش قبل از رفتنش تونست پیداش کنه و به چند نفر سفارش کرد که ساناز رو هم بیارن...چند روز پیش بود که با یه چتر نجات روی جزیره فرود اومد و به جمع ما پیوست....شقایق،ثمین،الهام،لیلا،بهناز،سعیده،آیدا،نیکو،پونه، مونا و تارا هم که حسابی مشغول گپ زدن و بگو و بخند و شیطنت هستن...

نوشین و نازنین می خوان یه آتیش بزرگ درست کنن قبل از اینکه هوا تاریک بشه...صدف و مرجان هم لطف کردن شام امشب رو به عهده گرفتن...منم که کارهام تموم شده،کنار مینو و ستاره مشغول تعریفیم و از گذشته ها می گیم و از اینکه ستاره منو کشوند توی جزیره...ولی چیزی که یه کم عصبیم می کنه و نمی تونم بی خیالش بشم اینه که هنوز پسرا دارن بازی می کنن و اصلا به این فکر نمی کنن که روز،دیگه داره تموم میشه و اونا هنوز هیچ کاری نکردن...

 

مینو می گه بچه ها همش می گن چرا از کیانوش خبری نیست؟چرا نرسیده؟چرا...؟آخه هنوز ازش خبری نیست،امیدوارم که نشونه گیریمون خوب بوده باشه و الان کیانوش جای دیگه ای فرود نیومده باشه ...البته احساس می کنم که یه نقطه ی کوچولو روی ماه هست که انگار علامت میده کتاب هام رو بدین!ولی زیاد مطمئن نیستم که کیانوش باشه و حتما به مقصد رسیده...

از ستاره خواستم که بره و یه سر بزنه،شاید از کیانوش پیامی اومده باشه،ولی خبری نبود...

من و مهسا رفتیم تا با آرامش تمام،خیلی دوستانه و به دور از خشونت به آقایون "یادآوری"کنیم که هنوز سهم کاراشون رو انجام ندادن...بعد از یه عملیات شجاعانه به وسیله ی من و مهسا(برای جمع کردن حدود 100 تا خرچنگ قشنگ با چنگال های خوشگل و قوی از یه قسمت مخصوص توی ساحل)خرچنگ ها رو گذاشتیم توی دو تا کیف،یکی دست مهسا که رفته کنا زمین بازی و کیف رو داد به ساحره و ساحره هم با آرامش منتظره که در کیف رو باز کنه،منم رفتم بالای نخلی که دقیقا خم شده بالای زمین بازی...آماده ایم،حواسشون اصلا به ساحره نیست چون همگی سراشون بالاست و چشمشون به توپه.یه دفعه پیمان که اومد توپ رو بزنه منو دید،منو ساحره هم علامت دادیم و اونا رو خالی کردیم،حالا توپ برگشت پایین و متاسفانه خورد توی پیشونی پیمان و از اون ور هم بارون و سیل خرچنگ همه رو مورد لطف خودش قرار داد.اومدم پایین و برگشتیم پیش بچه ها،حالا امین و بابک و اشکان دارن بالا و پایین می پرن و کاوه و احسان هم به هم کمک می کنن تا همدیگرو پاکسازی کنن و صدای جیغ های پسرونه هم به گوش می رسه...

ولی حالا دیگه دخترا حسابی خندیدن و صورتاشون سرخ شده...خدا رو شکر،بالاخره خستگیشون در اومد.

 

توی افق،خورشید سرخ،روی دریا خورشید سرخ،قلب منم یه خورشید سرخ...ابرای تیکه تیکه دور و بر خورشید جمع شدن و خودشون رو تا آخرین لحظه گرم نگه می دارن...

بالاخره اولین ستاره هم درخشید،پر نور و زیبا...حالا خورشید ما شده یه آتیش بزرگ که دورش حلقه زدیم.پسرا که هم خسته از بازی و کار بودن و هم یه کمی روی بدناشون جای نوازشای اون موجودای کوچولو مونده بود،ولو شده بودن و نای حرف زدن هم نداشتن...

امشب می خوایم زودتر بخوابیم چون فردا کلی کار داریم....

چیزی که توی این جزیره برای من خیلی خوب و قشنگه آسمون شبشه...برای همین الان اومدم توی خلوت خودم...رفتم روی سنگایی که همیشه می رم.تنها،پای برهنه نشستن روی سنگای خنک توی شب خیلی لذت بخشه...دراز کشیدم روی سنگا و همون طور که منتظر رد شدن یه شهاب پر نور بودم بازم حرفام رو زمزمه کردم.مطمئن بودم که خدا می شنوه،گفتم شاید بخواد تا شهرام عزیزم که اون بالاست هم بشنوه...

برگشتم پیش بچه ها...مثل هر شب قبل از خواب آتیش رو خاموش کردیم تا به آسمون نگاه کنیم،به ستاره هاش،شاید یکی از اون نورهای تو آسمون درخشش سفینه ی شهرام جون باشه...

حالا که با هم هستیم،وقتی حرفای دلمون رو،رو به آسمون می زنیم،بیشتر امیدواریم به گوش شهرام برسه...

 

به به،مینو جان بیدار باش داده صبح زود،دیگه ببینید امروز چه روز خوشگل و نازیه که حتی مینو هم از خوابیدن تا ظهر صرف نظر کرده...!تولد ستاره رو هم بهش تبریک گفتیم و هر کدوم هدیه هامون رو دادیم(البته زهرا که هدیشو قبلا داده...)...همه رفتیم و لباسای خوشگلمون رو پوشیدیم،مرتب و خوشحال دور هم جمع شدیم...چه روزیه روز تولد شهرامفقط صدای خنده و خوشحالی...انشالله براش مبارک باشه...ما که همه ی کارا رو کردیم،خودمون رو آماده کردیم و جزیره هم مثل دسته ی گل شده.توی یه دشت پر از گلهای رنگارنگ جمع شدیم...اطراف دشت گل،درختای زیادی هست که از بین این درختا یه رودخونه ی قشنگ می گذره...از اینجا به راحتی می تونیم قله ی کوه رو هم ببینیم و بهش نزدیکیم...غذاهای خوشمزه آماده کردیم و امروز رو فقط بیدار شدیم که خوشحال باشیم...ولی چرا هنوز یه چیزی کمه؟نسیم خنک به صورتامون می خوره و هوا هم عالی تر از همیشس...تازه روی ساحل با 1353 تا گل نوشتیم:Happy Birthday و با 1974 تا گل سرخ نوشتیم:Shahrum ...دیگه چی کار باید میکردیم؟همه دور هم هستیم ولی یه چیزی کمه...این فقط حس من نیست،همه قبول دارن...در واقع چیزی که کمه خیلی مهمه ...انقدر که انگار ما هیچ کاری نکردیم....باارزش ترین قسمت تولد کمه...بازم نگاه می کنم،همه ی کارا انجام شده،ولی...چطور باید خودمونو گول بزنیم؟؟؟خیلی خوب می دونیم که تولد شهرام بدون شهرام نمی شه...

با هم قرار گذاشتیم به این قضیه فکر نکنیم چون باید شاد باشیم...

رفتم سمت رودخونه،پاهام رو گذاشتم توی آب،...آب زدم به صورتم و فقط خئاستم شاد باشم...

الان اون بالا چه خبره؟همه هستن؟امیدوارم به شهرام جونم خوش بگذره و سال جدید زندگیش رو با دل پر از آرامش و شادی شروع کنه...

دلامون راضیه چون تمام تلاشمون رو کردیم...بهترین روز بود و به پایان رسید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نمی دونم چرا همه سر جاهاشون خشک شدن؟!نمایش تموم شده ولی هیچ کس از جاش تکون نمی خوره...انقدر متعجب هستن که حتی بزرگترین کشف عالم هم نمی تونست انقدر اونا رو متعجب کنه...!!!حتما توی دنیای اونا این چیزا فراموش شده...خیلی وحشتناکه،خیلی...

 

نمی دونم SK20 عزیز چه حسی داره؟بقیه ی بچه ها چطور؟...

چند لحظه ی بعد همگی با هم میرن آماده میشن تا برگردن زمین...می گن مقصدشون جزیرس...!

حالا همگی اومدن اینجا،توی جزیره ی قشنگمون...راز پیدا کردنش رو فقط SK20 می دونست،برای همین هم بعد از گذشت این همه سال اینجا هنوز دنج باقی مونده و هنوز هم زیباست...چشمای همه از تعجب گرد شده،آخه واقعا جای قشنگیه...ولی سکوت اونجا...بعد از دیدن اون نمایش حالا اونها می تونستن سکوت اونجا رو حس کنن،می دونن جای خیلیا خالیه...

نه من اونا رو درک می کنم و نه اونا خاطره ی ما رو...یعنی می تونن بفهمن بعد از اون روز و روزای بعدی چه خبر بوده؟می تونن قسمت های مجهول رو پیدا کنن؟فکر کنم بتونن،ولی اصلا مطمئن نیستم که چیزایی رو که پیدا می کنن درک کنن...هر چقدر بیشتر پیش برن از فهمیدنش دورتر می شن...

 

حالا که بعد از این همه سال SK20 به همراه بچه های سیاره اومدن اینجا،حتما دیگه اینجا شناسایی می شه،حتما پای غریبه ها به اینجا باز می شه و این چیزیه که SK20 اصلا دوست نداره...شاید سفارشیه که می خواد بهش عمل کنه شایدم خواست خودشه...بعد از اینکه بچه ها برگشتن اون بالا بالاها ،SK20 به همراه   KIA ،پایه های جزیره رو منفجر کردنتا این جزیره آروم و بی صدا بره ته اقیانوس و برای همیشه دست نخورده باقی بمونه و پای هیچ غریبه ای به اونجا باز نشه...

تنها صدایی که از فرو رفتن جزیره به زیر آب شنیده می شه زمزمه ایه که با خوشحالی میگه:تولدت خیلی مبارک باشه شهرام عزیزم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گذشت زمان،چرخش زمین،رفت و آمد خورشید و ماه و ستارگان و عبور عمر،شاید بتواند گذشته را کمرنگ و احساس را محو کند و یا اینکه پرده از اسرار جهان و کهکشان بردارد،ولی حتی ذره ای یادگار قلب مرا کمرنگ و احساسم را پوچ و توخالی نمی کند و نمی تواند ذره ای از راز قلب من آگاه شود چون تنها صاحب و رازدار قلب من تو هستی.

 

نویسنده: Z 2

 

 

خبر مهم!

در روز شنبه, ۷جولای, گردهمايي توسط طرفداران شهرام كاشاني به مناسبت تولد شهرام عزیز در چت روم Yahoo برگزار خواهد شد. براي پيوستن به اين گردهمايي بزرگ, روز شنبه, ساعت ۷ بعد از ظهر به وقت تهران به ایدی پيام بفرستيد تا به چت روم دعوت شويد.

+ نوشته شده در  Thu 5 Jul 2007ساعت 12:44  توسط Mrs Kashani | 
سال 2040 میلادی است(2007+33). خارج از سیاره ی خاکی ما، یک سفینه ی ناشناخته در مدار زمین قرار گرفته، ولی با توجه به پیشرفته بودن آن، سفینه در هیچ راداری مشخص نیست...! سرنشین این سفینه قصد دارد اطلاعاتی راجع به گروهی از زمینی ها به دست اورد. به همین دلیل از زمینی ها معاونی برای خود انتخاب کرده، ماموریت را برای او مشخص کرده و او را به زمین فرستاده و این معاون کسی نیست جز: کیانوش...

او پس از بازگشت به زمین مامور بود که افراد مورد نظر را شناسایی کرده، آنها را دور هم جمع کند و آنها را به یک جزیره ی دوردست (جزیره ی skblog) بفرستد... البته خود او هم باید حضور داشته باشد. حالا ماموریت او انجام شده. همگی افراد مورد نظر در این جزیره دور هم هستند و قرار است که آنجا زندگی کنند. کسی که در آن سفینه است آنها را به وسیله ی دوربینها تحت نظر دارد، ولی هیچکدام از افراد گروه نمی دانند چرا آنجا هستند ؟!

و اما وضعیت تک تک بچه ها :
چیزهایی که مینو با خودش اورده: یه کارتون دستمال کاغذی ،چون مثل اینکه چند وقتیه از همه چیز و همه کس خستس وتنها جایی که دوست داره، همین جزیرست...ولی خوب گریه کردن آرومش می کنه لابد.در همان حال گریه کردن داره تمرین میکنه:بودن یا نبودن مساله اینست ...آخه قصد داره بازیگر شه...

ستاره که مثل اینکه چشم بقیه رو دور دیده این بار یه بطری سرکشیده و حال و روزش زیاد خوب نیست... ولی چیزی که با خودش اوردهیه تلفنه که مدام نشسته و زنگ می زنه و بعد چند لحظه فریاد می زنه :واااااااااای ...آخه چرا رو پیغام گیره؟پس چرا خودت جواب نمی دی؟انقدر زنگ می زنم تا نتیجه بگیرم....ولی واقعا نمی دونم این تلفن توی یه همچین جایی چطور کار می کنه؟؟؟شایدم توهمه....!!!

مرجان که با خودش یه کیف اورده و نمی دونم چرا کیفش هی تکون میخوره؟

زهرا که بعد از یه دوران پر از عصبانیت ،حالا دیگه برگشته ،با آرامش ،ولی حالا نگران مامان پریه و دلش واسش تنگ شده...

قرار بود ساناز هم توی گروه باشه ولی چون تلفنشون وصل نبوده ،کیا نتونسته ردشو بگیره و اونو کت بسته بیاره توی جزیره...

پیمان که هی چند وقت یه بار میاد یه بحثی بین بچه ها راه میندازه و اون وسط یه ابراز علاقه ای هم به ستاره میکنه و بعد می پره پی گشت و گزار توی جزیره..

کیانوش که جالب ترین، مشکوک ترین و عجیب ترین فرده ...اصلا کجاست؟...یه تپه اونجا میبینم....یعنی یه کوه! ولی نه از سنگ،از کتاب...یعنی میشه کیانوش رو اون طرفا پیدا کرد؟...یه لوله می بینم که از بین کتابا اومده بیرون!کتابا داره تکون می خوره...حالا....وای...ریختن...یکی اومد بیرون!بله کیانوشه..... تقریبا کبود شده! اون لوله هم واسه نفس کشیدنشه. یه lap top هم گذاشته اونجا که هر چند وقت ،اگه شد یه گزارشی بفرسته...

ولی یکی هست که بی نام و نشون (یه منصوری) خودشو توی گروه جا کرده و اومده جزیره...ولی معلوم نیست کجاست ؟شاید پشت درختا و بوته ها یا توی یه غار قایم شده...فقط چند وقت یه بار که می بینه بچه ها حواسشون نیست می پره وسط یه حرفی می زنه و غیبش می زنه....آخه من نمیدونم اگه می ترسید چرا اومد همسفر ما شد؟

مهسا پیشی هم اومده...ولی کجاست؟آهان دیدمش....داره با یه ببر بازی می کنه و بهش می گه می خوام تو رو ببوسم...

خودم ( Z 2 ) هم یه خلوت پیدا کردم...یه سری وسیله هم اوردم.یعنی یه سری کتاب...آخه چند روز دیگه قراره که توی یه آزمون عجیب غریب شرکت کنم ولی نمی دونم چه جوری؟از این راه دور؟آخه کی دلش میاد آب و هوای خوب اینجا رو ول کنه و درس بخونه؟!ولی امیدم رو از دست نمی دم .راستی کامپیوترم رو هم اوردم،گفتم شاید لازم شه!!!

عسل هم دور از چشم باباش اومده.... 
یونا،سپیده،....اومدن و خلاصه تنها نیستیم..

همینطور که سرم به کار خودم گرم بود صدای جیغ مرجان بلند شد....!!!در کیفش باز بود...خودشو دیدم...وای نه...جسیکا گازش گرفته!آ ب و هوای اینجا بهش نمیسازه...تازه فهمیدم که توی کیفش چی بود... یعنی پیشی جسی رو دوست داره؟

وای،مینو رو ببین چه می کنه!الان در نقش خانوم اسمیته (Angelina) داره تمرین می کنه برای مبارزه با آقای اسمیت(Brad )(همون پسره...)
امیدوارم بهمون امضا بده...

وای ستاره رو ببین! آخه چرا تلفن بی چاررو داغون کردی؟هیچی ازش نمونده جز سیمش...ولی حالا حالش بهتره...

از وجود کیانوش هیچی جز صدای بی وقفه ی درس خوندنش معلوم نیست...نمی دونم کی نفس می کشه؟

یه صدایی اومد...همه ی چشما رفت رو به آسمون...صدای یه هواپیماست....همه امید به نجات دارن ولی....هواپیما اومد جلوتر،یه هواپیمای جنگیه....یکی روی هواپیماست(بیرونش)
بله،اون الکه...چه کارها که نمی کنه این الک!

بچه ها شروع می کنن به جیغ و داد و فریاد که الک بیاد پایین...صداها هی میره بالاتر...و بالاتر...تا ابنکه بالاخره کیانوش یه چیزی جز درس خوندنش می گه:"بابا ساکت شین،دارم درس می خونم !چه اشتباهی کردم که به حرف شهرام(همگی تشویق برای نقش اول فیلم...)گوش کردم و باهاتون اومدم...اصلا به من چه،خوب اونکه شماها رو از اون بالا میبینهدیگه منو می خواد چیکار؟...من که بر می گردم....!"

چشمای همگی داره از تعجب می زنه بیرون....رنگها پریده....
کیا چی گفت؟شهرام؟؟؟حالا تازه فهمیدن که همه ی اونا توی یه چیز مشترکند و اونم اینکه امیدشون فقط به یه نفره...یعنی شهرام عزیز و نازنین...

الک که فرصت رو غنیمت شمرد و تصمیم گرفت با همون هواپیمای جتش از جو زمین خارج شه و به شهرام بپیونده....(خوش به حالش...)

بچه ها هم همه می ریزن روی سر کیا تا ازش اعتراف بگیرن.دیگه قضیه روشن شد.
شب شد....بچه ها همگی رو به آسمون دست تکون میدن،داد می زنن و بالا و پایین می پرنتا شاید شهرام یه چیزی بگه،یه عکس العملی،ولی...
منم رفتم تو خلوت خودم .تصمیم گرفتم بشینم و حرفام رو تایپ کنم و بفرستم...شاید به دست شهرام برسه...
البته با اینکه قبلا تو جمع بچه ها بودم ولی چیزی نمی فرستادم...

بله،اینا همون وقایع بود که من نوشتم ...هنوزم بچه ها دارن دست تکون می دنو بالا و پایین می پرن و مطمئن هستن که شهرام ماها رو می بینه...

شب مهتابه و آب دریا کم کم داره بالا میاد،ولی همه بی توجه دارن تلاش می کنن ،منم دارم تایپ می کنم...آب دریا خیلی اومده بالا ...خیلی بالا...بچه ها همگی زیر آبن...ولی هنوز دارن دست تکون می دن...منم زیر آبم و دارم مینویسم...
کیانوش هم که غرق شدن حالاش ،فرقی براش نداره چون الانم غرق کتاباشه...
بچه ها دارن حرفاشون رو می گن ولی چیزی جز حباب از دهنشون بیرون نمیاد...توی این فرصت حرفم رو می نویسم یعنی وصیتم...شاید شهرامی ببینه و بخونه....مختصر و تلگرافی می گم:"از شهرام جون می خوام که بعد از مرگ من به این جزیره بیاد.بیاد همینجایی که خلوت منه...یه صندوقی هست زیر زمین...توی اون صندوق قلب منه...گذاشتمش اون تو که دست هیچ کسی بهش نرسه چون...رمزش هم اینه که فقط با صدای شهرام و توی دستای مهربون شهرام باز میشه ،نه هیچ کس دیگه...قلبم هنوزم می تپه وقتی که پیداش کنی و کلی باهات حرف داره شهرام عزیزم ،حرفایی که شاید برات عجیبن ولی همش راسته."
(اصلا هم شبیه دزدان دریایی کارائیب ،صندوقچه ی مرد مرده نبود...اگرم هست اونا تقلید کردن دیگه،...ولی همش واقعیه)

هنوزم زیر آبیم.نمی دونم چند وقته ولی بازم تلاش می کنیمکه یه جوابی از اون بالا بالاها بگیریم،ولی مثل اینکه شهرام تنها جایی که برای فرود انتخاب کرده که بیاد پیش آدما (آدما از فرشته ها بالاترن،شهرام از آدما)جاییست به نام LA .
ای کاش می فهمیدیم جزیرهای که توش هستیم چقدر به LA نزدیکه؟من که اگه بدونم مسیرش کجاست خودمو با شنا می رسونم...
چرا آب دریا پایین نمیاد؟روی بدنامون پر شده از صدفا و جلبکا!

بالاخره آب دریا اومد پایین...همگی خسته افتادیم روی ماسه های شاحل...منم در حال گزارش به این امید که...
تا اینکه مینو یه فکری به ذهنش رسید و گفت که:"........................................ ."


ما هم اون کارا رو با دل و جون انجام دادیم و گذاشتیم توی یه جعبه و گفتیم یه جوری می رسونیمش اون بالا...ولی چه جوری؟شهرام که هر کسی رو به سفینش راه نمی ده...
آهان،بله...کلید معما ...کیانوش خان....

شهرام کیانوش رو راه می ده،پس:
کیانوش رو از لای کتاب های خیس خوردش کشیدیم بیرون و جعبه رو محکم دادیم دستش(نه بستیم بهش،ممکنه ولش کنه)با وسایل بسیار ابتدایی یه تیرکمون گنده درست کردیم...سیم باقی مونده از تلفن و گاردهای دست بچه ها می تونن بشن کش کمون...اونا رو بستیم به دو تا نخل (شبیه نخل های Palm Street )و حالا کیانوش وسط کمانه و نخل ها کاملا خم شدن ...نشانه گیری به سوی سفینه...کیانوش مقاومت می کنه که نه می خوام درس بخونم ولی ما می کشیمش و اون رو با بسته می فرستیم توی بغل شهرام...

رفت،بسته و کیانوش و یه دنیا امید و آرزو رفت...
حالا ما موندیم توی این جزیره ...

اینم یه حسب حال،زندگی نامه،یا نمی دونم سفرنامه(آخه ادبیاتم خوب نیست)از طرف من...

شاید شبیه تراژدیه یا درام یا کمدی یا بیشتر شبیه مستند...ولی میشه یه ذره جدی بهش نگاه کرد....

انگار موج ها با خود دسته دسته عشق را به دیواره ی قلبم می کوبند و صدای آنها حرف نهفته ی دل من است.

با تشکر از شهرام جان،کیا و همگی....

نویسنده: Z 2

*** پیام تسلیت ***

در گذشت مهستی, بانوی آواز ایران را به تمام ایرانیان عزیز, به ویژه جامعه بزرگ هنری تسلیت میگوییم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

+ نوشته شده در  Fri 22 Jun 2007ساعت 1:13  توسط Mrs Kashani |