تبليغاتX
وبلاگ شهرام کاشانی

به همراه دوستان خود به سرزمینی که از ان امده بودند , SK20 بعد از به زیر اب رفتن جزیره , برگشتند در طی مسیر و از لحظه ای که چشمها با جزیره و خاطرات ان وداع میکردن تا زمانی که درخشش شنهای طلایی جزیره در نگاه ها محو شد , فکر همه به حوادثی که در این جزیره برای اجداد و گذشتگان انها اتفاق افتاده , مشغول بود .

تمام رویاها , اشکها , لبخندها , درگیری ها و حتی عشق های ساکنین جزیره SK20 با اخرین دانه شن به زیر اب رفته بود , همه چیز به جز دفترچه یادداشت قدیمی و نیمه سوخته ای که برای دفترچه خاطرات یکی از اهالی جزیره , کسی که از لحظه ی شروع سفر به جزیره تمام رخداد و حوادث را لحظه به لحظه یادداشت کرده به امید روزی که این نوشته ها برای کسی با ارزش و مفید باشه.

دفترچه ای با جلدی مشکی و نوشته هایی که پس از عبور از دنیای حوادث حالا تنها سایه ای از اونا باقی مونده.درست جایی که اسم خالق خاطات اون دفترچه در اونجا ثبت شده یعنی قسمت بالای دفترچه به طرز مرموزی سوخته و از بین رفته .

خاطرات دفتر چه رو صفحه به صفحه , برگ به برگ مرور میکنه تا پیوند قلبی بیشتری با گذشتگانش در وجودش ایجاد کنه .

                                                  .....به نام خالق هستی......

زمانی که من شروع به نوشتن این خاطرات میکنم از سوار شدنم به سفینه حدود 15 ساعتی میگذره , دلم میخواد تنها از این سفر و اتفاقات خوب و بدی که ممکنه برای من یا سایرین رخ بده بنویسم. دلیلش رو هنوز نمیدونم ولی احساسی به من میگه که باید همه چیز رو درباره ی این سفر بنویسم. هوای خنک و مطبوع سفینه همراه با موزیک ملایمی که روح ادم رو نوازش میده به من اجازه میده با ارامش بیشتری لحظه هارو روی کاغد بیارم. اینجا عده ی دیگه ای هم کنار من توی سفینه نقره ایه پسری که به دنبال ما امده بود و حالا میدونستیم اسمش کیانوش نشستن.

این سفینه خیلی بزرگه و با اینکه مدت زمان تقریبا زیادی رو در اون هستیم , من هنوز خیلی از قسمتهای اونو ندیدم . حدودا 20 دقیقه ی پیش وضعییت اضطراری اعلام شد , چون سفینه سیاه رنگی با علامت M قرمز روی بدنه ی اون , درست در مسیر حرکت ما با سرعت از کنار سفینه عبور کرد و با انتهای سفینه برخورد کوچیکی کردکه البته به گفته ی اتاق کنترل هم چیز عادیه و اتفاق خاصی رخ نداد.

با اینکه سفینه توی حالت ثابت قرار گرفته هنوز اجاره ایستادن نداریم. تمام کسانی که توی این سفینه حضور دارند به غیر از کیانوش که هدایت سفینه با اونه , روی صندلی های راحتی کرم رنگی که قسمت تکیه ی اون بلندتر از حد معموله , توی دو ردیف بلند در راهرویی که کف اون به رنگ قرمز , دیوارهای اون به رنگ مشکی و پنجره های کوچکی با قابهای کرم رنگ که در کنار هر صندلی نصب شده , کنار هم نشستن درواقع توی هر ردیف دو نفر بیشتر قرار ندارن. البته تعدادی از صندلی ها هم خالی از مسافر مونده. اینطور که من متوجه شدم قبل از ما هم عده ای به مکانی که هنوز نمی دونیم کجاست پا گذاشتند و عده دیگه ای هم قراره که بعد از سفر ما، در جایی که حالا ما نشستیم، بنشینند و در اون مکان به ما بپیوند.

 من توی ردیف پنجم ، در سمت راست نشستم. راهروی نسبتآ بلندی بین من و صندلی کنار دستیم (که دختر ظریفی با صورت  گرد و سفید و موهای خرمائی رنگیه ) فاصله ایجاد کرده و اون با نگاه عمیقی به آن سوی سفینه،  فضای تیره و مرموزی که گاهی نسبت به خالی بودنش به یقین میرسیدی خیره شد بود.
همه ما کسانی هستیم که کیانوش تونسته ما رو توی مکانهای نزدیک به هم  پیدا کنه. یعنی ما بی خبر از اینکه بدونیم چه وجه تشابهی باهم داریم کنار هم زندگی میکردیم ولی هیچوقت همدیگرو پیدا نکرده بودیم.هنوز نمی دونم قراره که کجا بریم. بارها ازکیانوش پرسیدم که مقصد کجاست و اون با گفتن خواهی دید منو دعوت به سکوت کرده.
اینجا عده ای به خواب رفتن تا شاید در خواب بتونن به دیدار کسی که همه ما دوستش داریم برن. البته عده دیگه ای هم بیدار هستن. در مورد بقیه افراد هم، بعضی کنار هم و بعضی تنها و غرق در تفکر بر روی صندلی ها قرار گرفته اند.
این نکته رو هم اضافه کنم که  بغیر از ما کسانی دیگه ای هم در سفینه حضور دارند که تنها وظیفشون پذیرایی و ایجاد آرامش برای ماست .
در میون این افراد مرد مسنی که کت و شلوار مشکی رنگ همراه با پیراهن سفیدی که به تن داره , هرازگاهی به ما سر میزنه تا اگر به چیزی احتیاج داشتیم برامون محیا کنه.اون همیشه لبخند بر لبانشه و با آرامش و با حسی حاکی از رضایت و خوشنودی به افراد نگاه میکنه. گاهی به گوشی داخل گوشش که احتمالآ مرتبط با اتاق کنترله توجه میکنه . احساس می کنم این مرد ناظمی سختگیر برای پیشخدمتان سفینه هستش و فقط برای اینکار استخدام شده. دوست دارم باهاش بیشتر آشنا بشم ولی نمی خوام صداش کنم چون تقریبآ در انتهای راهرو  و در حال صحبت کردن با یکی از پیشخدمت ها( که پسری جوان و بی تجربه در کارش بنظر می رسید) هست و من نمی خوام با صدای بلندم باعث برهم خوردن خواب سایرین بشم بنابراین دستم رو بالا می برم تا از پشت صندلی های بلند دست منو ببینه...نسبت به اون کنجکاو شدم، بعلاوه این موضوع می تونه بغیر از رفع کنجکاوی برای من گذارندن وقت نیز بحساب بیاد.

 به آرامی به طرف من اومد و کمی بطرف جلو خم شد و با همون لبخند همیشگی پرسید اتفاقی افتاده خانم! و من با لبخند، سری به علامت نه تکان دادم. متعجب شد و من این موضوع را  از چهره اش فهمیدم بنابراین بسرعت پرسیدم شما میدونید کجا میریم؟
لبخند زد و در جوا ب من گفت: بله . ولی دراین باره نمی تونم با شما صحبتی بکنم.
پرسیدم چرا؟ جوابی نشنیدم....ولی در پشت لبخند محو و ملایمش حرفای ناخوانده زیادی رو می خوندم. تا خواستم سئوال دیگه ای ازش بپرسم به من گفت شما فرد کنجکاوی هستید و بعد با صدای بلندتر گفت خوب خانم امیدوارم منظورم رو فهمیده باشید. اگه احیانآ مشکلی پیش اومد یا چیزی خواستید با پیشخدمت ها در میون بگذارید...من دیگه باید برم. بعد به سمت اتنهای راهرویی که در اون قرار داشتیم رفت...

حس کنجکاوی عجیبی ذهنم را قلقلک میده  که جز جواب دادن به تمام سئوالاتم درمان دیگه ای نداره. به همین خاطر با سرعت از روی صندلی بلند شدم و به طرف انتهای راهرو، یعنی جایی که  مرد مشکی پوش رفته بود، به راه افتادم. چرا که می خوام جواب سئوالاتم را از اون بگیرم.


در راهروی سفینه قدم زنان به سمت انتهایی اون حرکت میکردم که به قسمتی از راهرو برخودم که یک دوراهی را تشکیل میداد...روی دیوار سمت راست همراه با نشانه فلشی نوشته شده اتاق کنترل و روی دیوار راهروی دیگه هیچ علامت یا کلمه ای در مورد به کجا ختم شدن آن به چشم نمی خورد. قدم به سمت راهروی سمت راست برداشتم و تصمیم بر این گرفتم که جوابم رو از کیانوش بگیرم که ناگهان حس عجیب و لذت بخشی وجودم را به لرزه انداخت....

به پشت سرم یعنی به راهروی تاریک و مرموز سمت چپ نگاه کردم اما ترس یعنی یکی از خصوصیت های بارز بشریت بر من مسلط شد. ابتدا چند قدم به عقب برگشتم اما در نهایت با نگاه کردن به انتهای راهرو نا خودآگاه به داخل آن قدم گذاشتم. هنوز چند قدمی در راهرو جلو نرفته بودم که نسیمی مطبوع و ملایمی همراه با بوی عطری بسیار دلنشین صورتم را نوازش کرد و دوباره همون حس خوشایند...لبخند ملیحی ناخودآگاه بر روی لبهام نشست. حالا کاملآ به پیش رفتن در راهروی مرموز و بی نشان سمت چپ که حقیقتآ معلوم نبود به کجا منتهی میشه ترغیب شدم....صدای فردی از قسمت های انتهایی راهرو به گوش میرسه.
خدای من چقدر این صدای خیفیف برای من آشنا بود اما هرچی توی ذهنم جستجو میکردم نمی تونستم صاحب صدا را تشخیص بدم...صدا خیلی دور بود. به سرعت قدم هام افزودم تا هر چه زودتر به محل صدا برسم...بعد مدتی پیاده روی در راهرو به همراه اضطراب و دلهره و حس کنجکاوی به جایی که دنبالش بودم رسیدم.

در چوبی بزرگی در انتهای راهرو وجود داشت که نور آبی زیبایی از زیر در ساطع میشد و به اطراف در زیبایی خاصی میداد. حالا صداها بلندتر و واضح تر شنیده میشد، اما برای شنیدن بهتر به این احتیاج داشتم که چند قدمی بیشتر به در نزدیک بشم. آروم به سمت در میرم و گوشم رو به اون نزدیک میکنم....اما هیچ صدایی شنیده نمیشه!


ناگهان در توی صورتم باز شد  و مرد مسن مشکی پوش در مقابلم درست مثل کسی که از دنیایی خارج از دنیای واقعی برگشته باشه ظاهر شد و نور آبی داخل اتاق از اون سایه سیاه فوق العاده ترسناکی ساخته بود.با لحنی حاکی از خشم و تنفر از من پرسید اینجا چی کار میکنی؟
نفسم به شماره افتاد و تنها صدای خفه ای از گلوی خشک شدم بیرون میاد...من...من....
در همین زمان صدای بلندگوی اتاق کنترل بلند شد و از همه مسافرین خواست که در جای خود بنشینن و کمربند های خود را نیز ببندند.و من که زمان را مناسب اما کم می دیدم و خارج شدن از راهرو رو بهترین کار میدونستم به سرعت از راهروی عجیب و ترسناک بیرون اومدم و در راهرویی که به اتاق کنترل منتهی میشد دویدم ... به سرعت قدم هام افزودم و بلاخره خودم رو به اتاق رسوندم. روی در نوشته شده بود ورود افراد متفرقه ممنوع و من با دیدن و در واقع ندیدن این جمله با شدت در رو باز کردم و به محض ورود به اتاق رو به کیانوش گفتم: کیانوش باید یه چیزی ازت بپرسم....توی راهروی سمت چپ اینجا یه اتاق وجود داره که....
حرفم رو قطع کرد و با آرامش و اعتماد به نفس ذاتی که در کلامش داشت گفت: بشین کمربندتم ببند داریم فرود می یایم.


این حرفش رو نوعی بی احترامی قلمداد کردم و دوباره با تاکید بیشتر و صدای بلندتر جمله قبلی رو تکرار کردم.
اما دوباره به وسط حرفم پرید و با لحنی جدی گفت:  سرجات محکم بشین و  ساکت شو چون باید برای فرود تمرکز لازم رو داشته باشم. جوابی نداشتم بنابراین با لبهای بسته و قلبی که از شدت هیجان و عصبانیت به تندی می تپید به رفتار عجیب کیانوش و اون اتاق مرموز و مرد مسن آشنا و مخاطب ناشناس اون..... فکر میکردم و به اینکه یعنی قراره چی پیش بیاد.


این فکرها مثل خورده به جونم افتاد و آرامش رو از من گرفت.
تا اینکه با صدای کیانوش به خودم اومدم.
آروم باش. داریم میشنیم.
و این چیزی بود که تعجب منو چندین برابر کرد. با تعجب پرسیدم ولی کجا؟ من که چیزی نمی بینم. میشه بگی کجا قراره...
هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که از شیشه جلوی سفینه چیز عجیبی دیدم.


توی سیاهی فضا نقطه ای نورانی دیده میشد که هر چه به اون نزدیک تر میشدیم نورانی تر به نظر میرسید...مثل قطعه ای طلا در جعبه ای سیاه.
از کیانوش پرسیدم اینجا کجاست و اون در جواب گفت...
                                                                     SKISLAND

+ نوشته شده در  Mon 27 Aug 2007ساعت 16:23  توسط Mrs Kashani |