تبليغاتX
وبلاگ شهرام کاشانی

 خلاصه...

زمانی که من شروع به نوشتن این خاطرات می کنم از سوار شدنم به سفینه حدودﺃ 15 ساعتی میگذره ،دلم می خواد تنها از این سفر و اتفاقات خوب و بدی که ممکنه برای من یا سایرین رخ بده بنویسم.

بغیر از ما کسانی دیگه ای هم در سفینه حضور دارند که تنها وظیفشون پذیرایی و ایجاد آرامش برای ماست .

در این میون این افراد مرد مسنی که کت و شلوار مشکی رنگ با پیراهن سفید به تن داره، گاهی به گوشی داخل گوشش که احتمالآ مرتبط با اتاق کنترله توجه میکنه....

در راهروی سفینه قدم زنان به سمت انتهایی اون حرکت میکردم که به قسمتی از راهرو برخودم که یک دوراهی را تشکیل میداد...روی دیوار سمت راست همراه با نشانه فلشی نوشته شده اتاق کنترل و روی دیوار راهروی دیگه هیچ علامت یا کلمه ای در مورد به کجا ختم شدن آن بچشم نمی خورد. به پشت سرم یعنی به راهروی تاریک و مرموز سمت چپ نگاه کردم و با نگاه کردن به انتهای راهرو نا خودآگاه به داخل آن قدم گذاشتم. هنوز چند قدمی در راهرو جلو نرفته بودم که نسیمی مطبوع و ملایمی همراه با بوی عطری بسیار دلنشین صورتم را نوازش کرد. صدای فردی از قسمت های انتهایی راهرو به گوش میرسه. خدای من چقدر این صدای خیفیف برای من آشنا بود. در چوبی بزرگی در انتهای راهرو وجود داشت که نور آبی زیبایی از زیر در ساطع میشد و به اطراف در زیبایی خاصی میداد. . آروم به سمت در میرم و گوشم رو به اون نزدیک میکنم....اما هیچ صدایی شنیده نمیشه!

ناگهان در توی صورتم باز شد و مرد مسن مشکی پوش در مقابلم درست مثل کسی که از دنیایی خارج از دنیای واقعی برگشته باشه ظاهر شد. به سرعت از راهروی عجیب و ترسناک بیرون اومدم و در راهرویی که به اتاق کنترل منتهی میشد دویدم . روی در نوشته شده بود ورود افراد متفرقه ممنوع و من با دیدن و در واقع ندیدن این جمله با شدت در رو باز کردم....

تا اینکه با صدای کیانوش به خودم اومدم.

آروم باش. داریم میشینیم.

و این چیزی بود که تعجب منو چندین برابر کرد. با تعجب پرسیدم ولی کجا؟

و اون در جواب گفت...

SKISLAND

(((قسمت دوم)))

خورشید پاک و درخشانی که در آسمان آبی خودنمایی میکنه، درختان نخلی که سر به فلک کشیدند و با وزش هر نسیم که با بوی اقیانوس همراهه در آسمان به رقص درمی یان، شنهای طلائی جزیره که با تابش نور خورشید همچون قطعه های کوچک طلا میدرخشند، اقیانوسی که هرازگاهی به ساحل زیبا و رویائی چنگ میزنه و هر بار هزاران صدف رنگارنگ رو پیشکش میکنه که شاید بتونه در زیبایی جزیره سهیم باشه، صخره های بزرگ خاکستری که مابین اقیانوس و شنها خط مرزی کشیده اند، جنگل تاریک و مرموزی که پشت درختهای نخل زندانی شده و فقط میتونه نظاره گر زیبائی های ساحل جزیره باشه، صدای پرندگانی که شادمان در آسمان پرواز میکنند و همصدا آوازی رو زمزمه میکنند، خرچنگ هایی که دستهاشونو به طرف آسمون گرفتند و به این سو وآن سو میرند و انگار که به ما خوش آمد می گویند......

 براستی برام سئواله که بشر با این همه کنجکاوی چطور چنین بهشتی رو کشف نکرده....! این فکر فقط چند لحظه ای ذهنم رو پر میکنه و بعد از اون دوباره محو تماشای زیبائی های جزیره میشم.

کفشهامو با حسی که انگار پوشیدنش از اول هم اشتباه بوده، از پاهام در می یارم تا بتونم شنهای نرم ساحل رو زیر پاهام حس کنم. قدم به ساحل میزارم و با اولین گام به روی شنها سرشار از لذت میشم.

به طرف اقیانوس میرم و لحظه ای به آرامشش حسرت میخورم.

به پشت سرم که نگاه میکنم همسفرهامو می بینم که غرق در زیبائی های جزیره شدن و کمی دورتر، کنار سفینه کیانوش رو می بینم که با اون مرد مسن در حال صحبت هستن. نگاهم رو دقیق تر میکنم تا شاید بتونم موضوع صحبتشونو بفهمم...اما درست در لحظه ای که محو تماشای اونا بودم هر دو به سمت من برگشتند و کیانوش با نگاه تندی رویش رو از من برگردوند.

باید اعتراف کنم که دلهره عجیبی به سراغم اومد و ناخودآگاه ماجرای اون راهروی تاریک برام تداعی شد.

در همین افکار بودم که با صدای کیانوش به خودم اومدم....

- زود باشید باید حرکت کنیم...

همگی وسایلمونو برداشتیم و به دنباله کیانوش براه افتادیم. لحظه ای به پشت سر نگاه کردم که نگاهم به نگاه خونسرد مرد مسن گره خورد، در همین لحظه مرد مسن در حالی که هر دو دستش رو در پشتش مخفی کرده بود با لحنی نچندان دوستانه رو به کیانوش فریاد زد:

- پس فراموش نکنید چی گفتم، باید بیشتر مراقب باشید...

و کیانوش هم با بی حوصلگی دستی براش تکون داد. لحظه ای به کیانوش و دوباره به پشت سر نگاه میکنم.....

اما... نه اثری از مرد مسن میبینم و نه اثری از سفینه!!! انگار که اصلآ همچین چیزی وجود نداشته!

دوباره اون شک لعنتی در وجودم زنده میشه، شک به حرفای کیانوش. به سرعت قدم هام اضافه میکنم و خودم رو به کیانوش میرسونم و سعی می کنم پا به پای اون حرکت کنم.

* * *

از پیاده روی ما زیر نور خورشید و روی شنهایی که حالا گرمای لذت بخششون زیر نور خورشید ظهرگاهی به ذلت تبدیل شده بود، حدودآ 15 دقیقه ای میگذشت. همگی حسابی سرخ و تشنه شده بودیم و کم کم صدای اعتراض چند نفری بلند شده بود که از دور کلبه های کوچیکی نمایان شد. به سرعت قدم هامون افزودیم و پاهای خستمونو که دیگه قدرت راه رفتن نداشتن رو روی شن ها میکشیدیم.

در همین لحظه دختر لاغر اندامی با موهای بلند و طلائی و لباس عجیب و زیبایی که به تن داشت به ما نزدیک شد....

همه بغیر از کیانوش از دیدن اون متعجب شدیم. بله! کیانوش و اون همدیگرو می شناختند.

دختر رو به کیانوش گفت:

- داشتم نا امید میشدم! چرا اینقدر دیر کردید؟

و بعد نگاهی به ما که ظاهرمون چندان تعریفی نداشت انداخت و لبخندی زد و دوباره به کیانوش نگاه کرد.

کیانوش که بعد از هدایت سفینه و پیادروی زیر آفتاب حسابی خسته و کلافه شده بود بهش گفت:

- حالا که می بینی اینجام. مرجان من خیلی خستم. بعدآ همه چیزو برات تعریف میکنم. حالا که اومدی لطف کن و این دوستای جدید رو راهنمایی کن.

و بعد از ما جدا شد و به سمت یکی از کلبه ها رفت. خواستم دنبالش برم که دختری که حالا میدونستم اسمش مرجانه مانعم شد و گفت:

- دنباله من بیاین. باید با خیلی چیزای اینجا آشنا بشید.

و بعد در حالی که هنوز نگاهم کیانوش رو دنبال میکرد، پشت سر مرجان به راه افتادم.

کلبه های زیادی وجود داشت که یکی از اونا از بقیه بزرگتر بود. درست در فضای مابین کلبه ها و آب، پسری که عینک آفتابی به روی چشم داشت، روی تخت کوچیکی دراز کشیده بود و مشغول گرفتن حمام آفتاب بود.

پسر با دیدن ما در کنار خودش، سرش رو مقداری بالا گرفت، عینک نسبتآ بزرگش رو کمی پائین داد و از بالای اون نگاهی به ما انداخت، جرعه ای از نوشیدنی کنار دستش نوشید و بدون اینکه حرفی بزنه دوباره دراز کشید.

مرجان خنده ای بلند سرداد و گفت:

- معرفی میکنم، این علی یکی از ساکنین اینجاست. از رفتارش ناراحت نشید. اون ذاتآ آدم خونسردیه و کمتر چیزی هست که بتونه متعجبش کنه!

بعد دوباره به راه افتاد و ما هم بدنبال اون....یکی یکی از کنار علی گذشتیم و حالا جلوی تعداد زیادی کلبه بودیم.

مرجان کلبه یا درواقع اتاق هرکدوممون رو بهمون نشون داد و بعد به راه خودش ادامه داد....

هر کدوم به سمتی رفتیم. اول که وارد اتاق شدم هنوز چشمام به نور داخل اتاق عادت نکرده بود و در واقع چشمام جایی رو نمی دید تا اینکه کم کم همه چیز برام نمایان شد. شاید چیزی که می نویسم غیر قابل باور باشه ولی تمام وسایل داخل اتاق درست مطابق با سلقیه خود من چیده شده بود، حتی بالای تختی که گوشه اتاق بود قاب عکسی وجود داشت که عکسی از من داخل اون بود. عکسی که تا بحال ندیده بودم و معلوم نبود چطور و کجا از من گرفته شده!

احساس راحتی و آشنایی عجیبی میکردم. انگار که سالهاست دارم توی این اتاق زندگی میکنم. وسایلم رو به گوشه ای انداختم و روی لبه تخت نشستم و به اتفاقات عجیبی که طی این مدت برام رخ داده بود فکر کردم...به بار اولی که با کیانوش آشنا شدم، سفر با سفینه و حالا این جزیره و این کلبه و این تختی که روش نشستم....آرامشی که اتاق به من میداد لحظه به لحظه به سنگینی پلکهام کمک میکرد و منی که حالا کاملآ خودم رو به تخت چوبی سپرده بودم به خواب سنگینی فرو رفتم.

* * *

وقتی بیدار شدم، به سختی و در حالی که بدنم کوفته بود از روی تخت بلند شدم و روی لبه تخت نشستم و به اطرافم نگاهی انداختم. تازه متوجه زمان و مکانی که در اون بودم شدم. به سرعت بلند شدم و به سمت در رفتم.

نور خورشید با اینکه قدرت چند ساعت پیش رو نداشت، باز چشمام رو اذیت میکرد و من با چشمهای جمع شده و قدمهایی که به سختی از زمین کنده میشد بی هدف به سمت ساحل میرفتم. در این لحظه صدای مرجان منو از منگی بیرون آورد و تازه یادم افتاد که دستی به سرو روم بکشم.

جلو اومد و دوستانه دستم رو گرفت و گفت:

- با من بیا....باید حسابی تشنه و گرسنه باشی! هرچی واسه نهار صدات کردم بیدار نشدی. بیا بریم...

و در حالی که دست من هنوز توی دستاش بود به سمت کلبه ای که بزرگتر از همه بود براه افتادیم.

داخل کلبه میز چوبی بسیار بزرگی وجود داشت که فضای وسط کلبه رو اشغال کرده بود و در کنار اون تعداد زیادی صندلی قرار داشت.

درست چند قدم دورتر از میز، بار نسبتآ بزرگی بود که در فضای پشت اون قفسه های بزرگ و زیادی وجود داشت که با انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها پر شده بودند.

هر دو به سمت بار رفتیم و روی یکی از سه پایه های کنار پیشخوان نشستیم.

هنوز کاملآ روی صندلی نشسته بودم که مرجان کسی رو به اسم سیاوش صدا زد. بعد رو به من گفت:

- سیاوش معمولآ اینجاست. مسئول اینجا نیست ولی دوست داره بیشتر وقتشو اینجا باشه. هر زمانی که کارش داشته باشی اینجا می تونی پیداش کنی! البته فعلآ که پیداش نیست.

و بار دیگه صداش کرد. در همین لحظه دری که در سمت راست کلبه بود باز شد و پسر بلند قامت با موهای مرتب و ظاهری آراسته مقابلمون ایستاد.

- سلام مرجان. کاری داشتی؟

و بعد به طرف منی که تازه متوجه حضورم شده بود برگشت و مرجان ما رو بهم معرفی کرد و گفت که برای چی به اونجا که البته اسمش Lido(یعنی میعادگاه قشنگ ساحلی) بود و انتخاب اسم هم کار سیاوش بوده ، اومدیم.

در حین صرف غذا مرجان خیلی چیزها در مورد جزیره و افرادش و کارهایی که توش انجام میشه، گفت و اینکه نباید در مورد بعضی چیزها کنجکاوی کرد مثلآ نباید به....

سیاوش حرفش رو برید وگفت: البته باید مواظب اتفاقات عجیبی که این اطراف رخ میده هم باشی...آخه میدونی اینجا بعضی شبها توی ساحل آدمهای مشکوکی تردد میکنن که بعضی هاشون...

این بار نوبت مرجان بود که مداخله کنه...

- سیاوش داری می ترسونیش. بس کن....

سیاوش که از ته دل می خندید به شوخی ای که کرده بود اعتراف کرد و ما بعد از صرف غذا و تشکر از سیاوش با مرجان راهی ساحل شدیم تا با بقیه ساکنین هم آشنا بشیم.

* * *

در قسمت راست ساحل درست در کنار جایی که صخره های بزرگ بین ساحل و اقیانوس خط مرزی کشیده بودند، دختری با لباس تابستانی زیبا و موهای لخت و کوتاه قهوه ای که با وزش باد به سمت عقب هدایت میشد، و صورت سفیدش زیر نور آفتاد می درخشید، داخل آب به اندازه ای که تا مچ پاهای اونو در بر گرفته، ایستاده بود و ماهیهای کوچیک داخل آب به دور پاهای ظریف اون حرکت میکردند. اون روی بوم نقاشی که بر روی سه پایه ای که در مقابلش داخل آب قرار داشت، چیزهایی میکشید که البته زمانی که ما به اون نزدیک شدیم و اون وجود مارو حس کرد، دست از کار کشید و چند قدمی به طرف ما حرکت کرد.

با آرامشی دلپذیر رو به من گفت:

- سلام عزیزم. من غزاله هستم. از آشنایی با شما خوش وقتم.

من که احساس میکردم باید تا اونجایی که می تونم ادب رو رعایت کنم، در جواب(درست با همون لحن غزاله) از دیدن او هم ابراز خوشحالی کردم و با هم دست دادیم.

مرجان که با اخلاق غزاله بیشتر از من آشنا بود گفت:

- خب بهتره ما بریم تا غزاله هم به نقاشیش بپردازه. بعد دست منو که هنوز مشتاق بودم بیشتر با اون آشنا بشمُ کشید و من فقط از پشت سر به غزاله که حالا دوباره مشغول نقاشی کردن بود، نگاه کردم.

مرجان سعی کرد قدمهاشو با من هماهنگ کنه و زمانی که درست در کنار من راه میرفت، به آرومی گفت: به این غزاله خانم این جوری نگاه نکن. وقتی که داره کار میکنه نباید مزاحم کارش بشیم، چون اگر بر حسب اتفاق رشته افکارش رو پاره کنیم یا مزاحم کارش بشیم اونوقت این خانم آرومی رو که دیدی رو دیگه نمی بینی!

البته اون فقط در مورد کارش خیلی جدیه و اگر نه کلآ آدم مهربون و شوخ طبع و شیطونیه.

بعد از گفتن این جمله به من چشمکی زد در همین حال که من به مرجان خیره شده بودم و خدا رو بخاطر حضور اون شکر میکردم....ناگهان از داخل جنگل صدای فریاد مردی بلند شد و همزمان با اون دسته ای پرنده هراسان از داخل جنگل به آسمون پرواز کردن.

هر دو شوکه شده بودیم و نمی دونستیم که قراره چه اتفاقی بیافته.....

صدا نزدیک و نزدیکتر میشد....و فریادها بلندتر و بلندتر....و با سرعت به طرف ما می اومد.

حالا دیگه تقریبا همه افراد جزیره به ساحل اومده بودن و دنبال علت سرو صدا میگشتن.

در همین حین بوته های جلوئی جنگل تکان های شدیدی خوردن و ناگهان از بین اونا پسری بلند قد و لاغر اندام با شلوار لی ای که تا زیر زانو تاه زده شده بود و کلاه حصیری تقریبآ بزرگی که به سر داشت از جنگل خارج شد و من و مرجان همزمان جیغ بلندی کشیدیم و این کار آشفتگی اوضاع رو بیشتر کرد.

پسری که با یک دست کلاه رو نگه داشته بود و با دست دیگه دیگران رو کنار میزد، و با قدم های بلندی پا به فرار گذاشته بود، در یک لحظه از میون من و مرجان عبور کرد و هر دوی ما به روی زمین پرت شدیم.

پسر ناشناس که همچنان مشغول دویدن بود خودشو به داخل آب انداخت و به بالای یکی از بلندترین صخره ها رفت.

بعد از گذشت چند ثانیه مرجان که فکر میکرد باید عامل این بهم ریختگی رو ادب کنه با عصبانیت از جاش بلند شد و در حالی که دانه ریز شن رو از روی موها و لباسش پاک میکرد به سمت اون رفت و خطاب به پسر گفت:

- همین حالا بیا پائین و در مورد این کارت توضیح بده. بابک! با توام زود بیا پائین و بگو چی باعث شد که این معرکه رو راه بندازی؟

در همین گیر و دار کیانوش از اتاقش خارج شد و به سمت بابک و مرجان رفت و از مرجان خواست خودشو کنترل کنه. بعد رو به بابک کرد و گفت:

- خب، به نظرم یکی اینجا هست که می خواد داستان جالبی رو برامون تعریف کنه! بابک نظر تو چیه؟

بابک که وضعیت روبه رو شدن با کیانوش رو مناسب تر از رو به رو شدن با مرجان میدید به سرعت پائین اومد و در حالی که کلاهش رو روی سرش مرتب میکرد، گفت:

- باور کنید تقصیر من نبود. من بی گناهم، باور کنید من فکر کردم یکی از بچه های جدید خودمونه که خودش رو این شکلی کرده.... منم خواستم یکم باهاش شوخی کنم....که ناراحت شد و به قصد کشت افتاد دنبالم. باور کنید می خواست منو بکشه. حتی با نیزه اش لباسم رو پاره کرد، ببینید....ببینید!

و بعد جیب پشت شلوار لیشو که کاملآ پاره شده بود نشونمون داد.

وقتی به سرتا پای خیس شده آدم بانمکی که جلوی رومون قرار داشت نگاه کردیم، همه چیز رو فراموش کردیم و همزمان خنده بلندی سر دادیم بطوری که خوده بابک هم از خنده ما خنده اش گرفته بود.

اما در این میون تنها کسی که بجای خندیدن به فکر فرو رفته بود کیانوش بود. بعد از لحظه ای فکر کردن رو به بابک کرد و گفت:

- اون دقیقآ چه شکلی بود؟...نه صبر کن. بعد از اینکه خشک شدی بیا توی اتاق من، باید باهات حرف بزنم.

خورشید کم کم غروب میکرد و آبی روشن آسمون که جاشو به سیاهی شب میداد، غروب زیبایی رو به نمایش گذاشته بود.

اما ما همگی چنان از این رفتار عجیب کیانوش متعجب شده بودیم و با ناراحتی رفتنش رو نگاه میکردیم که از زیبایی غروب غافل موندیم.

ظاهرآ دردسر به پایان رسیده بود. اما در حقیقت دردسر اصلی جای دیگه ای بود. جایی که اصلا متوجهش نبودیم....جایی که غزاله مشغول نقاشی کردن بود و بابک با سرعت زیادش باعث شده بود تعادل غزاله بهم بخوره و بهمراه سه پایه و بوم نقاشیش به داخل آب بیافته!

همه نگاه ها به بوم نقاشی که حالا بیشتر به یک شئ شناور شبیه بود و غزاله ای که سر تا پا خیس آب بود، معطوف شد. غزاله که سرش رو پائین انداخته بود و سایه ای سیاه روی چشمها و نیمی از صورتش رو پوشونده از شدت عصبانیت دستاش رو گره کرده بود و بشدت میلرزید.

صادقانه میگم، همه منتظر چگونه مجازات شدن بابک بودیم. و من که با تعریفهای مرجان از غزاله کم کم روبرو میشدم، خدا خدا میکردم اتفاق بدی رخ نده.

در همین حین مرجان با اینکه میدونست غزاله دو هفته تمام وقتشو صرف کشیدن اون نقاشی رو به پایان کرده بود، قصد داشت میانجی گری کنه و با حرفاش غزاله رو آروم کنه.

اما انگار حرفای مرجان برعکس عمل میکردن و با گفتن هر جمله غزاله قدمی به سمت بابک برمیداشت، و بابک به سمت عقب میرفت....این جریان ادامه داشت تا جایی که غزاله جیغ بلندی کشید و بابک پا به فرار گذاشت و غزاله به دنبال اون.

همگی مات و مبهوت به تعقیب و گریز این دو نفر روی ساحل و در کنار اقیانوسی که حالا کاملآ قرمزی خورشید رو در خودش حل کرده بود، نگاه میکردیم. و بعد از دور شدن اونها و ناپدید شدنشون در راستای ساحل، دوباره همگی خنده ای بلند و طولانی سر دادیم و با خنده با این روز زیبا و فراموش نشدنی وداع کردیم.

                                                                                                                         ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  Thu 8 Nov 2007ساعت 15:56  توسط Mrs Kashani |